May 12, 2008

سیر گشتم، سیر گشتم، سیر، سیر


همراه با دوستی در میان راهروهای نمایشگاه کتاب قدم می‌زدیم. می‌گفت: قبل از آشنایی با خودشناسی بروش مصفا و کریشنامورتی، وقتی به بازار و نمایشگاههای کتاب می‌رفتم، احساس عطش و ولع شدیدی به خریدن کتاب داشتم. انگار با خرید کتاب و خوندن اونها آروم می‌شدم. اما البته که عملاً اینطور نبود. چون وقتی کتابها رو می‌خریدم، چه بعد از خوندن اونها و چه بدون خوندن اونها(که اکثراً هم نمی‌خوندمشون!) عطش من فرونمی‌خوابید و گویا یک چیزی رو همیشه کم داشتم. همیشه احساس کمبود می‌کردم و احساس نیاز.

بعد از آشنایی با مطالبی که مصفا و کریشنامورتی می‌گن، انگار سیرم! درست مث آدمی که تازه غذا خورده باشه و اگه بهترین غذاها رو هم جلوش بیارن، نسبت بهشون بی‌رغبته، اصلاً نیازی به خوندن کتاب و خریدن اونها احساس نمی‌کنم. جز در مواردی که مربوط به نیاز دانش مربوط به شغلم هست.

سیری و آرامش کمترین هدیه خودشناسی است.


Apr 15, 2008

نامگذاری

    ما با برچسب‌گذاری و نامگذاری چیزها و در نتیجه طبقه‌بندی آنها در ذهن، فکر می‌کنیم آنها را شناخته‌ایم. بعد از نامگذاری و طبقه‌بندی فکر می‌کنیم کار تمام شده و دیگه با دقت و توجه به واقعیت امور – که پدیده‌های نو هستند – نگاه نمی‌کنیم.

    راه حل آنست که وقتی چیزی را می‌بینیم یا کسی را یا با موضوعی روبرو می‌شویم، بلادرنگ آن را نامگذاری نکنیم، یا دقیقتر بگوییم، به ذهن توجه داشته باشیم که دارد آن را نامگذاری و طبقه‌بندی می‌کند. به اینصورت به واقعیت آن چیز بیشتر نگاه می‌کنیم و نتیجتاً آن را عمیق‌تر و دقیق‌تر می‌بینیم و می‌شناسیم.

Apr 7, 2008

داستانهای مثنوی مولانا

تعطیلات عید فرصت مناسبی بود تا از جلسات شرح مثنوی مولانا استفاده کنم. این جلسات را دوست عزیزی که شاید برای اکثر کسانیکه از سایت محمدجعفر مصفا هم استفاده می کنند ناآشنا نباشد! توصیه می کنم از این جلسات استفاده کنید. مباحث خودشناسی بسیار خوبی در قالب داستانهای شیرین مثنوی مولانا مطرح شده است و بسیار شنیدنی است.
فایلهای ام پی تری این جلسات را از سایتشان هم می توانید دانلود کنید. مجانی.
masnawi.persianblog.ir
---------------------------------------------
neesti.blogspot.com


Mar 23, 2008

"eyd e shoma mobarak"

"عيد شما مبارک"
کسي ميدونه اين جمله يعني چي؟

------------------
http://neesti.blogspot.com

Jan 23, 2008

بگم یا نگم؟


بعضی می‌گویند: "نوبادی، اگه ننویسی و حرف نزنی بهتر است". حرف اینها (اگرچه می‌دانم از روی ارضاء خشم است، ولی) حرف خوب و صحیحی است. این سکوت است که بهترین کیفیت است. هرکس چیزی بخواهد بگوید یا بنویسد، لاجرم و بناچار سکوت درونش را باید بهم بزند و فکر شروع بحرکت کند.

اما موضوعی اینجا مطرح است و اون اینکه اگه یه نفر بخواهد به کس دیگری بگوید "سکوت کن"، آیا جز بوسیله‌ی گفتن و نوشتن طور دیگری می‌تواند بگوید؟ شاید بگویی آره، با سکوت کردن. بزبان بی‌زبانی به طرف حالی کرده‌ای که سکوت کن.

اما اگه طرف ندونه که سکوت تو به منظور رسوندن این پیامه که "سکوت کن" چطور!؟

Dec 11, 2007

کافر همه را به کیش خود پندارد

     انسان اسیر هویت فکری اصولاً هیچ کاری را بدون انگیزه انجام نمی‌دهد. از آنجا که شوق و میل واقعی به انجام کاری ندارد، گویی برای همهء کارهایش باید اول هدف و انگیزه و چرایی آنها را معلوم کند. بر عکس این حالت، حالت انسانی است که دارای شور زندگی است. بدون هیچ گره و اینکه بخواهد اول به کار فکر کند که انجام بدهم یا ندهم، انگیزه‌ام چیست و غیره، کار را از سر شوق و میل انجام می‌دهد(و یا از سر میل انجام نمی‌دهد) و حتی خودش به انجام آن مشعر نیست. اگر از او بپرسی این کار را برای چه انجام می‌دهی، نمیداند! مات می‌ماند. گویی از تو می‌پرسد: این چه سئوالیست که می‌کنی؟

     ببین، این سئوال تو برای او آنقدر بی‌معناست که از او بپرسی چرا نفس می‌کشی. بزبان حال به تو جواب می‌دهد: "چه می‌دونم، من نمی‌کشم، خودش می‌آید." اما انسان اسیر "من" می‌داند چه چرا کاری را انجام می‌دهد، حتماً برای انجام کاری باید دلیلی داشته باشد. چون شوق و عشقی در او نیست، لذا با محرک دلیل و انگیزه و هدف، انجام دادن کاری را برای خودش توجیه می‌کند. و تازه موقع انجام آن کار، کراهت دارد و گویی دست و دلش به آن کار نمی‌رود.

     این را داشته باش تا اینجا.

     انسان اسیر هویت فکری یک خصوصیت دیگر هم دارد و آن اینکه چون خودش همه چیز را باید با دلیل انجام دهد، فکر می‌کند همه اینطورند و حتماً کارهایشان دلیلی دارد و یک نیت پنهانی پشت کارهایشان هست(چون دقیقاً خودش اینطور است). در عین حال، چون تمام دلیل‌ها و انگیزه‌های خودش منبع و منشاء هویتی دارد، فکر می‌کند دیگران هم همهء کارهایشان منشاء هویتی دارد و برای "من" کاری را انجام می‌دهند. و باز، از آنجا که هویت خودش باید از همه برتر باشد، چشم این را ندارد که دیگران را دارای ارزش(باعتبار خودش) ببیند. منظور اینست که چون کارهای دیگران را با معیارهای خودش(معیارهای هویتی) می‌سنجد، شدیداً از اینکه آنها (باعتبار خودش) "مطرح" شوند، ناخشنود است.

    لذا اینجاست که اگر کسی را ببیند که کاری را بخوبی انجام می‌دهد، او را اذیت می‌کند، آزار می‌دهد، می‌پرسد انگیزهء تو چیست، چرا این کار را می‌کنی، و خیلی آزارهای دیگر.

    البته روشن است که این آزار دادن از دید او آزار دادن است، خشم ورزیدن است. از دید فرد آزاد، این کار او فقط یک اشتباه و کار غیرمنطقی‌ست.


Dec 8, 2007

برچسب گذاری

   ذهن ما عادت کرده است بر روی همه چیز برچسب بگذارد. ما بمحض اینکه چیزی را می‌بینیم، از مخزن حافظه آن را نامگذاری می‌کنیم و در حقیقت چیزی از گذشته(حافظه) – که جز کهنگی چیزی نیست – بر آن می‌چسبانیم و دیگر با واقعیت آن چیز طرف نیستیم، بلکه با آن نام و برچسبی که بر آن گذارده‌ایم، طرفیم.

    سپس هرآنگونه که احساس (sensation) نسبت به آن برچسب و نامی که بر آن چیز گذارده‌ایم، داشته باشیم، با آن چیز نیز کمابیش همان احساس را خواهیم داشت! یعنی نوع برخورد و رویکرد ما به آن چیز وابسته به نوع برخورد ما با آن برچسب می‌شود. و این یعنی زندگی در گذشته، در فکر، در خیال، نه زندگی در نو بودن و امور و پدیده‌ها را نو دیدن.

    پس بمحض اینکه چیزی را نامگذاری کنیم، آن را از معرض دید مستقیم دور کرده‌ایم، چرا که آن را متعین نموده‌ایم، آن را مربوط به گذشته کرده‌ایم. حال آنکه نگاه اصیل یک کیفیت اکنونی دارد.