راه حل آنست که وقتی چیزی را میبینیم یا کسی را یا با موضوعی روبرو میشویم، بلادرنگ آن را نامگذاری نکنیم، یا دقیقتر بگوییم، به ذهن توجه داشته باشیم که دارد آن را نامگذاری و طبقهبندی میکند. به اینصورت به واقعیت آن چیز بیشتر نگاه میکنیم و نتیجتاً آن را عمیقتر و دقیقتر میبینیم و میشناسیم.
Apr 15, 2008
نامگذاری
راه حل آنست که وقتی چیزی را میبینیم یا کسی را یا با موضوعی روبرو میشویم، بلادرنگ آن را نامگذاری نکنیم، یا دقیقتر بگوییم، به ذهن توجه داشته باشیم که دارد آن را نامگذاری و طبقهبندی میکند. به اینصورت به واقعیت آن چیز بیشتر نگاه میکنیم و نتیجتاً آن را عمیقتر و دقیقتر میبینیم و میشناسیم.
Apr 7, 2008
داستانهای مثنوی مولانا
فایلهای ام پی تری این جلسات را از سایتشان هم می توانید دانلود کنید. مجانی.
masnawi.persianblog.ir
---------------------------------------------
neesti.blogspot.com
Mar 23, 2008
Jan 23, 2008
بگم یا نگم؟
بعضی میگویند: "نوبادی، اگه ننویسی و حرف نزنی بهتر است". حرف اینها (اگرچه میدانم از روی ارضاء خشم است، ولی) حرف خوب و صحیحی است. این سکوت است که بهترین کیفیت است. هرکس چیزی بخواهد بگوید یا بنویسد، لاجرم و بناچار سکوت درونش را باید بهم بزند و فکر شروع بحرکت کند.
اما موضوعی اینجا مطرح است و اون اینکه اگه یه نفر بخواهد به کس دیگری بگوید "سکوت کن"، آیا جز بوسیلهی گفتن و نوشتن طور دیگری میتواند بگوید؟ شاید بگویی آره، با سکوت کردن. بزبان بیزبانی به طرف حالی کردهای که سکوت کن.
اما اگه طرف ندونه که سکوت تو به منظور رسوندن این پیامه که "سکوت کن" چطور!؟
Dec 11, 2007
کافر همه را به کیش خود پندارد
ببین، این سئوال تو برای او آنقدر بیمعناست که از او بپرسی چرا نفس میکشی. بزبان حال به تو جواب میدهد: "چه میدونم، من نمیکشم، خودش میآید." اما انسان اسیر "من" میداند چه چرا کاری را انجام میدهد، حتماً برای انجام کاری باید دلیلی داشته باشد. چون شوق و عشقی در او نیست، لذا با محرک دلیل و انگیزه و هدف، انجام دادن کاری را برای خودش توجیه میکند. و تازه موقع انجام آن کار، کراهت دارد و گویی دست و دلش به آن کار نمیرود.
این را داشته باش تا اینجا.
انسان اسیر هویت فکری یک خصوصیت دیگر هم دارد و آن اینکه چون خودش همه چیز را باید با دلیل انجام دهد، فکر میکند همه اینطورند و حتماً کارهایشان دلیلی دارد و یک نیت پنهانی پشت کارهایشان هست(چون دقیقاً خودش اینطور است). در عین حال، چون تمام دلیلها و انگیزههای خودش منبع و منشاء هویتی دارد، فکر میکند دیگران هم همهء کارهایشان منشاء هویتی دارد و برای "من" کاری را انجام میدهند. و باز، از آنجا که هویت خودش باید از همه برتر باشد، چشم این را ندارد که دیگران را دارای ارزش(باعتبار خودش) ببیند. منظور اینست که چون کارهای دیگران را با معیارهای خودش(معیارهای هویتی) میسنجد، شدیداً از اینکه آنها (باعتبار خودش) "مطرح" شوند، ناخشنود است.
لذا اینجاست که اگر کسی را ببیند که کاری را بخوبی انجام میدهد، او را اذیت میکند، آزار میدهد، میپرسد انگیزهء تو چیست، چرا این کار را میکنی، و خیلی آزارهای دیگر.
البته روشن است که این آزار دادن از دید او آزار دادن است، خشم ورزیدن است. از دید فرد آزاد، این کار او فقط یک اشتباه و کار غیرمنطقیست.
Dec 8, 2007
برچسب گذاری
سپس هرآنگونه که احساس (sensation) نسبت به آن برچسب و نامی که بر آن چیز گذاردهایم، داشته باشیم، با آن چیز نیز کمابیش همان احساس را خواهیم داشت! یعنی نوع برخورد و رویکرد ما به آن چیز وابسته به نوع برخورد ما با آن برچسب میشود. و این یعنی زندگی در گذشته، در فکر، در خیال، نه زندگی در نو بودن و امور و پدیدهها را نو دیدن.
پس بمحض اینکه چیزی را نامگذاری کنیم، آن را از معرض دید مستقیم دور کردهایم، چرا که آن را متعین نمودهایم، آن را مربوط به گذشته کردهایم. حال آنکه نگاه اصیل یک کیفیت اکنونی دارد.
Dec 3, 2007
امید و ناامیدی
خودشناسی کردن، اگر بنحو صحیحش باشد، باید همه چیز را از من بگیرد! همهء تعلقات را (چون تعلق بغیر از ذهنی بودن معنای دیگری ندارد). بنابراین انسان ممکن است در اوایل احساس شدید تنهایی و پوچی و ناامیدی بکند: من تابحال تمام امید زندگیام و بنزین حرکتم و رفتارم این بوده که امید داشتهام بخاطر انجام فلان کار یا بدست آوردن فلان جایگاه یا فلان چیز، به فلان ارزش دست بیابم. حالا آقای خودشناسی بمن میگوید تو دنبال چیز واقعی نبودهای، ذهنیاتت را میخواستهای. و من میدانم راست میگوید. لذا دیگر احساس میکنم پس چرا باید دیگر حرکت کنم؟! همهء انگیزهام برای هر کاری را از دست میدهم. (حتماً تو هم دیدهای کسانی را که میگویند بعد از خواندن کتابهای کریشنامورتی و مصفا و امثالهما احساس پوچی و بیانگیزهگی میکنیم. اینها همه چیز را از آدم میگیرند و جایش هیچی به آدم نمیدهند – که بدنبالش بدویم! – لذا من دیگر هیچ محرکی ندارم.)
حال چه کند با این ناامیدی؟ با این بیانگیزهگی؟
با آن بمان. به جستجوی امید نرو. همانجا بمان و به حالتت، آن حالت ناامیدی و یأس و بیانگیزهگی نگاه کن! هر "امید"ی در اینجا یک توهم و سرآب دیگر است، حتی امید به رهایی. ناامیدی را مشاهده کن. بمحض آنکه ذهن در کیفیت مشاهده قرار گیرد بطور عجیب و شگفتانگیزی میبیند ناامیدی رفته است، نیست!
